تبليغاتX
♥ دل نوشـــته ♥

کاش امشب باران ببارد بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا بخشد هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند مرا می برد تا انتهای رویاها

کاش زیر باران باشم زیر آسمان بی انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهای تنها و به آسمان نگاه کنم این آسمان دیدن دارد آسمان هم درد را می گویم وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد و تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد .

باران که می بارد همه گریه می کنند گریه ای که هیچ کس آن را نمی بیند ولی بعد از آن همه دلشان باز می شود  ،باران که می بارد می برد دلها را تا ناکجای روئیاهای عاشقانه،  کاش امشب باران ببارد با بوی همیشگی اش خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد،  کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم خورده انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند این است که انسان نیز از همان جنس است شاید انگار باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد و آسمان که آرام می شود همه آرام می شوند،  ببار ای دلسوز بشر ببار که باریدنت را دوست دارم  ،ببار که شاید از پس اشک های تو دل انسان آرام گیرد،  ببار که شاید این همه احساس تو به ما هم احساسی نو هدیه کند  ،ببار که این ذلال بشوید هر آنچه ذلال نیست ، بشوید بدی ها را،  بشوید غم ها را،  بشوید نامردمی ها را،  بشوید زشتی ها را،  بشوید کینه ها را تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه صورت از پای مادر بر می دارد و آرام می شود ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست که فراموش شده که نمی دانم کی و کجا این بشر جایش گذاشته و مدتی است که نیست و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند ، ببار که باریدن تو قشنگ است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 12:26  توسط A r A d | 

لحظاتي در زندگي براي انسان خلق مي شوند كه بسته به نگاه و درك او از آن اتفاق مسير جديدي پيش روي او نمايان مي شود و يكي از آنها عشق نام دارد عشق حسي است دروني و خود جوش كه انسان را مجذوب كسي يا چيزي مي كند . براي دوست داشتن ابتدا بايد آن چيز نظر انسان را به خود جلب نمايد مثلا ً شما ناخواسته از كسي خوشتان مي آيد كم كم او برايتان يك شخصيت جالب مي شود و بعد از آن اگر به بيراهه نرويد و رو به صعود و پيش برويد به مرحله شيفتگي مي رسيد و حس دوست داشتن را تجربه مي كنيد و مرحله بعد از شيفتگي عشق ناميده مي شود ، البته اصل مراحل به اين راحتي طي نمي شود بلكه گاهي ممكن است هر كدام از اين مراحل را با حس هاي ديگري اشتباه بگيريم كه براي تمييز دادن بين آنها نياز به يك تحول اساسي در خود داريم و بايد خودشناسي و خودسازي را در مورد خود به شدت پي بگيريم چون در غير اين صورت ممكن است آن چيزي كه عايدمان مي شود عشق نباشد و حس ديگري مانند حوس باشد يا لذت و يا ترحم .

اغلب مردم در مرحله شيفتگي گمان مي كنند كه عاشق شده اند و در اين مرحله سرگردان مي شوند اين مرحله جزء پيچيده ترين مراحل شناخت مي باشد براي اينكه به درك بهتري از حالت شيفتگي برسيم بايد به يك سري نكات توجه ويژه داشته باشيم انسان در صورتي كه بخواهد در مسير خودشناسي قدم بردارد و به شناختي نسبي از خود دست يابد به همان نسبت هم خالق خود را شناخته است و اينجاست كه درك بهتري از عشق پيدا مي كند زيرا همان طور كه مي دانيد عشق يعني خدا و خدا يعني عشق و ديگر عشق ها به واسطه ي عشق خدا خلق شده اند . ابتدا خدا بود كه عاشق انسان بود و بعد انسان آموخت و فهميد كه بايد عاشق خدا باشد و شد عشق رابطه اي است ميان انسان با خالق خود و چه خوب انسان هايي كه عشق خود را در نهايت آن به خدا عرضه داشتند .

پس اگر بعد از مرحله شيفتگي حس كرديد كه به خدا نزديك تر شديد و حال و احوال جديدي رو حس مي كنيد و سينتون باز شده بدانيد كه حالا رسيديد به ابتداي راه عاشقي . انساني كه اين مرحله را درك كند و ادامه دهد تازه مي بيند كه معشوقي كه به خاطر او به اين مرحله رسيده ديگر در راس نيست و حالا چيز با ارزش تري را بدست آورده است ولي آن معشوق نه تنها ارزش خود را از دست نداده بلكه به خاطر اينكه سبب رسيدن مخلوقي به خالقش گشته ارزشي دو چندان پيدا مي كند .

يكي از راههاي درك وارد شدن به مرحله عاشقي اين است كه ببينيم مي تونيم همه چيزمونو واسه عشقمون بديم يا نه ؟ اونايي كه واقعا ً عاشقن ، همه چيزشونو واسه معشوقشون فدا مي كنن و يادمون نره كه عقل به عاشق كمك مي كنه نه اينكه جلوي اونو بگيره . گاهي نيز به ندرت پيش مي آيد كه انسان بدون گذر از اين مراحل به عشق مي رسد كه اين نيز عنايت خالق اوست ولي هميشه بايد توجه داشت كه در هر مرحله عقل را واسط قرار داد چون ممكن است در مواردي مسير را اشتباه رفته باشيم و در نهايت به غلط حس خود را عشق تصور كرده باشيم و جمله آخرم : عاشقي دل مي خواد ، جيگر مي خواد و كسي كه عاشق زندگي نكنه و عاشق نميره خيلي چيزا رو از دست داده

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 11:45  توسط A r A d | 

می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …

نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری ساخت باز هم نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار نبوده است گفته شوند و حال به این ادراک نیز رسیده ام که خواستن هم نشود.

و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ، داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر رضا داد به آنی که رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا رد آن یعنی رویارویی ، رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت و آن است به اندازه ی خرد شدن .

پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما نگیرد ، کاش خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و کاش در همین نزدیکی انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم داشتی از برای عشق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 17:21  توسط A r A d | 

يه هو دلم لرزيد تا حالا اين حس رو نداشتم لااقل اين شكليشو تجربه نكرده بودم نگاهش كه به نگاهم افتاد خشكم زد برق چشماش بدجوري منو گرفت يه لحظه يادم رفت چي داشتم مي گفتم ، اصلا ً دلم نمي خواست يادم بياد فقط مي خواستم ساكت بشينم و همين جوري نگاش كنم من با اون صحبت مي كردم و چشماي اون با من .

حالا ديگه راحت مي تونستم صداي ضربان قلبمو بشنوم نفس تو سينم جمع شده بود ولي مي ترسيدم كه نفس بكشم مي ترسيدم زمان به نفس من بند باشه نمي تونستم چشم از چشماش بردارم ولي چه كنم حيا اجازه نمي داد و مجبور بودم چند لحظه به چند لحظه سرم و بيارم پايين نمي دونم اونم حس منو داشت يا نه ولي از قرار معلوم اينطور نبود . اون موقع فقط مي خواستم كاري كنم تا اون صحبت كنه و من بتونم ازين فرصت استفاده كنم و همين جور ذول بزنم به چشماش .

تو دلم مي گفتم خدايا نكنه تموم بشه . شنيده بودم آدم با يه نگاهم مي تونه عاشق بشه ولي باور نمي كردم واقعيت داشته باشه .

بايد مي رفتم و اون هم بي خبر از همه جا بدون اينكه بدونه به من چي گذشته خداحافظي كردم و رفتم و زير لب تكرار مي كردم خدايا خدايا . . .

 

 

ولي مثل همه ي قصه ها ،تو قصه ي من هم كلاغه به خونش نرسيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 17:7  توسط A r A d | 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید

آی آقا ! سفره خالی می خرید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 22:12  توسط A r A d | 

خيلي وقت نيست كه بزرگ شيدم ، زود گذشت مثل يه چشم به هم زدن ولي خيلي اتفاق ها رو تجربه كرديم ، خيلي چيزارو ديديم همشون گذشتن مثل همين الان كه داره ميگذره چقدر اتفاق هاي مختلف رو تجربه كرديم يكي مي گفت : انسان چيزي نيست جز تجربيات ، آره انگار راست ميگه و همين هم باعث ميشه آدما با هم فرق كنن آخه هيچ دو نفري پيدا نميشن كه در زمان هاي مشخص تجربيات يكساني رو بدست بيارن البته شايد در برهه اي از زمان اينجور باشه ولي اين اصلا ً به تمام عمر بست پيدا نمي كنه. حالا بزگ شديم انگار الان يه آدم ديگه ايم قيافمون تغيير كرده ، صدامون عوض شده ، حتي يه موقعي پيش مياد كه حس ميكنيم خودمونو نمي شناسيم . زمان سريع مي گذره خيلي سريع انقدري كه اگه عجله نكنيم خيلي جا مي مونيم جا موندن خوب نيست بايد رفت بايد خواست تازه وقتي رفتي متوجه مي شي كه ساكني و انگار كه اصلا ً هيچ وقت نرفتي و هميشه تو همون جا بودي ، ولي بايد رفت حتي مرگ هم رفتنه ، رفتن از يه جا به يه جاي ديگه ، هيچ چيز نمي مونه كه ما بمونيم گرچه واسه اين رفتن ها مجبور باشيم بهاش رو بپردازيم . از يكي ميپرسن زندگي رو چه جور مي بيني ، ميگه : زندگي مثل يه پنجره ي غريبي مي مونه كه بازش ميكني و همه جا رو خوب نگاه ميكني و بعدش مي بنديش ، انگار واقا ً همين جوريه ، يه نگاه به سال هايي كه سپري شد بندازيم زود گذشتن مثل بازو بسته كردن يه پنجره و اون همه خاطره و اتفاق و تجربه كه از چهارچوب پنجره بهشون نگاه كرديم ولي يه چيزي اين وسط هست كه تغيير نمي كنه و واسه همست اونم آخره كاره ،آخرهر كاري ، اصلا ً قرار به اينه كه همه چيز خوب تموم بشه اگه يه موقع مي بينيد چيزي رو كه مي خواستيد خوب تموم نشده لابد اصلا ً تموم نشده شما فكر مي كرديد كه تموم شده مثل آدما ، آدما همه خوبن ولي بعضي ها اشتباه مي كنن ، اشتباه مال آدمه وگرنه موجود ديگه اي نيست كه اشتباه كنه اصلا ً موجود ديگه اي اختيار نداره كه بخواد اشتباه كنه حالا اين وسط بعضي ها زيادتر اشتباه مي كنن و بعضي ها كمتر در هر صورت دو گروه براي رفتن از يك مرحله به مرحله بعد بايد نمره بگيرن آخه فقط قبولي ها هستند كه مي تونن برن مرحله بعد مثل مدرسه ، تا قبول نشي سر همون كلاس قبلي مي موني حالا هر چقدر نمره بدات بيشتر باشه همون قدر هم بيشتر سختي ميكشي ولي بالاخره بايد قبول بشي اين نمره گرفتن ها تو زندگي زياده ، لحظه به لحظش رو نمره مي دن اگه مي خواي جا نموني و حركت كني بايد نمرت دست خودت باشه يعني يادبگيري خودت به خودت نمره بدي اونم بدون ارفاق چون ارفاقش دست ما نيست ، يادمون نره چي كار مي كنيم يادمون نره كه چي مي خواهيم يادمون نره ما به اندازه ي توانمون مسئوليم اگه فكر مي كنيم بيشتر مي فهميم پس بيشتر هم مسئوليم پس امتحانمونم سخت تره ، پس نمره گرفتنمونم سخت ترمي شه پس بايد بهتر ببينيم تند تر حركت كنيم و بيشتر فكر كنيم و يادمون نره كه خيلي ها دارن به ما نگاه مي كنن ، خيلي ها از ما توقع دارن و ما اميد خيلياييم پس مراقب باشيم مجبور نشيم به خودمون نمره پايين بديم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 5:5  توسط A r A d | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل نوشته مجموعه ايست مكتوب از باورها ، اعتقادها ، و دانسته ها و شايد آرزوهاي يك انسان ، انساني كه با شما نفس مي كشد و با شما زندگي مي كند و در فراسوي اين دنياي پيچيده به دنبال روزني مي گردد كه به مساعدت آن ببيند آنچه را بشر در پي اوست و خود نمي داند
آنچنان باشيد كه دوستتان بدارند از براي سيرتتان

نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM